|
...
اوج می خواهم با بالهای آبی گرد جهانی به سرخی خون و گرمی آتش پاک می شوم با زبانه های آتش در اوج آسمان آن زمان که قلبم تجزیه شود
به سکوت ابری نیاز دارم.... .........
و دردناکتر زمانی بود که باید آرزوهای مرده ام را دفن می کردم. آنقدر آرزوی مرده دارم که گاهی فکر می کنم آیا به راستی من زندگی کرده ام یا فقط دوست داشته هایم را و یا آرزوهایم را دفن کرده ام. هیچ روزی هیچ می شود...
انتهای آن جاده زرد باغی بود بزرگ و من مثل همیشه اجازه ورود نداشتم، فقط میتوانستم بایستم آنجا و زل بزنم به آدمهایی که راحت می رفتند توی باغ و بعد برایم دستهایشان را تکان می دادند انگار می خواستند لج من را در بیاورند. چند بار در این سالها خواب آن باغ را دیده ام؟ خیلی...خیلی... امروز دوبالی که آن فرشته قبل از مرگش به من هدیه داده بود روی شانه هایم سنگینی می کرد.همه چیز بخار شد همه آدمها ابر شدند. سنگهای سفید و سیاه درخشیدند. من گم شدم بین سنگها من گم شدم بین اشباح. من روی سنگی خوابیدم. من به کسی که آن طرف سنگ بود حسادت کردم خیلی... خیلی... آرامش....
کلاهم را می اندازم بالا... چند ثانیه می روم به خلا... چه لذتی دارد آرامش روح... ...
به صدای باد گوش کن. باد با تو سخن خواهد گفت از هر آنچه بخواهی. In my secret life
آرزوهای خوب...
هیچ آرزوی ندارم جز داشتن دوستانم تا ابد فقط همین. پراکنده
شناخت انسانها سخت است. به نظر من یکی از سخت ترین کارها شناخت انسانهاست. واقعا نمی توان فهمید در درون هر انسانی چه می گذرد. نمی توان فکر انسان دیگر را خواند. نمی توان حرفهایی را که در دلش برای خودش زمزمه می کند را شنید. پیچیده است درون انسانها. دنیایی است عجیب و پر از علامت سوال. زل زده ام به چشمان خودم درون آینه بلکه بتوانم از چشمانم همه چیز را بخوانم. مسخره است که انسان آنقدر با خودش غریبه شود آنقدر از خودش دور شود که بخواهد از چشمان خودش بفهمد که چه اتفاقاتی برایش افتاده است. به خلا نیاز دارم. به جای که هیچ چیز باشد. امروزم همه اش پر بود از این ترانه منصفی. ...
گاهی دلتنگ می شوم برای یک پس گردنی شما باور نکنید. " عباس کیارستمی" حرفهای آخر سال...
بوی شکوفه های نارنج پخش شده است توی هوا جمعشان می کنم با بینی ام بعد می ریزمشان درون قلبم. آسمان آبی است خیلی زیباست مشت مشت می ریزم درون قلبم.گلهای سفید باغچه هر روز برایم می رقصند با چشمانم ضبط می کنم همه حرکاتشان را و بعد درون قلبم به رقصشان نگاه می کنم و می خندم. شمارش معکوسم شروع شده است بهار می آید و من باز هم دلشوره های آخر سال را دارم. یعنی یک سال دیگر هم تمام شد؟ آواز گروهی
شیهه اسبها با مهمیز در گامهای روئیا انبوه شبدرهای این کشتزار به تاخت وا می دارد: این تکه از زمین که به آرامی دوباره به سمت ما باز می گردد با صیحه ای از هم می پاشد نوای تیز فلوت مبارزه را برای تو می آغازد با یک ملیون سپر در دور دست ترین جهان بی ایمان تو آهسته تو انگشتت را توی زخمهایی فرو می کنی که صدایم از آنها گریخته است "پل استر" ...
برای فراموش کردن گذشته نباید آینده را نابود کرد در همین امروز. ...
یکی از بهترین نقاشان جوان ایرانی را که می شناسم افشین پیرهاشمی است. همیشه از دیدن این تابلو و این تابلو و این تابلواش لذت می برم. البته همه کارهایش را دوست دارم. ...
The word without a word. The eternal word not able to speak a word… کلام بی کلام، کلامی جاودانه که به سخن در نیاید. " تی. اس. الیوت" |
|

